آویسورا

گفتار نیک ، کردار نیک ، پندار نیک

سحرم دولت بیدار به بالین آمد

گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام

تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد

مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای

که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد

انتظار من به سر اومد..

ارشد قبول شدم .. ژنتیک تهران روزانه...

دقیقا انتخاب شماره ی یکم بود..

وقتی داشتم مشخصاتمو وارد می کردم منتظر هر جایی غیر از تهران بودم.. باورم نمی شد تهران در بیام..

خدایا سپاس گزارم..

یادمه دعا کردم خدایا یه جایی قبول شم که اونقد خوب باشه که  باورم نشه.

البته به قول داداشم هر جایی خیر دنیا و آخرتم باشه.. سپاس پروردگارم.

 


نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور 1390 ساعت 05:21 ب.ظ توسط آویسورا نظرات |

 

دوست ندارم خیلی درباره ش بنویسم چون قشنگیش میره..

اما با خوندن قرآن خیلی از تردیدهام به ایمان تبدیل شد..

خدا خودش در قرآن گفته که ما هر کس رو بخوایم هدایت می کنیم و هرکس رو بخوایم گمراه می کنیم.. خداست دیگه .. دلش می خواد به کسی چه؟؟ خودش می دونه چی بهتره واسه هرکس..

هر چند هنوز خیلی پرسش دارم اما مسلمون شدم.. دوباره مسلمون شدم...

قرآن نمی تونه ساخته ی ذهن پیامبر باشه..

همه ی آیه هایی که به من اینو ثابت کرد رو یادداشت کردم...

تا هم تفسیرشون رو بخونم هم بیشتر بیاندیشم..

از خدا خواستم راه درست رو بهمون نشون بده و نگذاره از اون راه پامونو کج بزاریم...

شاید فکر کنین جو ماه رمضونه اما من هر سال جو ماه رمضون داشتم.. جو اینجوری نبود...

مهم ترین دلیل مسلمون شدنم این بود که قرآن انسان رو به هیچ چیز بدی دعوت نکرده وهر چی گفته نیکی و زیباییه..

با خودم گفتم اگه کافر هم باشم باز همینم..

از مشروب خوردن بدم میاد.. از بدگویی بدم میاد.. از دروغ و دورویی و خیلی چیزای دیگه بدم میاد. نجابت رو دوست دارم.. همه ی نیکی هایی که قرآن انسان رو بهش دعوت کرده دوست دارم و همه ی بدی هایی که نهی کرده رو ازشون بدم میاد. یعنی همون چیزایی که قبلا که مسلمون بودم رو دوست دارم ادامه بدم... خوب پس اسلامو دوست دارم دیگه..


نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور 1390 ساعت 05:20 ب.ظ توسط آویسورا نظرات |

 

چون سر کار نمیرفتم خستگی هم نداشتم و شب ها خوابم نمیبرد...

از بعد از افطار ..  سریال های مزخرف امسال ماه رمضون..

انگار همه شون قرار داد بستن که برن تو کما..

کاش واسه تقویت ایمان مردم روش های منطقی تری رو بکار می بردن..

 بعد از سریالا  هر شب آب هویج بستنی..

بعد همه می خوابیدن به جز من و گهگاهی هم آجیا رو با خودم همراه می کردم ( آجی همون اهوازیه آبجی می باشد)

شب تا خود اذان صبح بیدار می موندیم و بعد از نماز صبح خواب تا عصر...

شب بیدار موندن چقد کیف میده.. به ویژه اگه با خدا گفتگو کنی..

مطالعه.. مثنوی.. کتابا روانشناسی.. قرآن... دیدن فیلم های ایرانی گاهی چندین بار یه فیلم تکراری رو میدیدم..

خیلی خوش می گذشت...

اتاقم شده بود پاتوق شب نشینی هامون.. پدر و داداش خیلی شاکی بودن..

گاهی صدای خنده مون دیگه کنترل شدنی نبود..

شب های خیلی قشنگی بود.. چقدر خانوادمو دوست دارم... بیشتر از پیش

تو خونه ی جدید که اتفاقا تو ماه رمضون اسباب کشی کردیم بازم اتاق قشنگه به نام من سند خورد..

البته من دیگه رفتنیم انشالا


نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور 1390 ساعت 05:18 ب.ظ توسط آویسورا نظرات |

چند روز از ماه رمضون گذشت و من هنوز در سردرگمی بودم...

البته خوندم معنی قرآن رو شروع کردم و گاهی تا ساعت ها پای قرآن می گذشت و من متوجه زمان نبودم..

از مریض هم خبری نبود و من بیکاره بیکار.. سرکار نمی رفتم و دیگه از تشنگی معمول ماه رمضون خبری نبود...


نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور 1390 ساعت 05:18 ب.ظ توسط آویسورا نظرات |

 

در خواب ناز بودم که همون دوستی که کتبا رو بهش امانت سپردم پیامک داد که ساکشو

تو کتابخونه دزدیدن و کتابا امانتی هم توش بوده..

گفتم حتما داره اذیتم میکنه چون قبلا هم بهش کتاب امانت داده بودم و می دونه خیلی به

کتاب حساسم چه برسه به کتاب امانتی..

دیدم نه داره جدی میگه..

شک نداشتم داره دروغ میگه و کتابا رو با سهل انگاری گم کرده حالا میگه ساکمو دزدیدن..

اون موقع که کتابخونه شلوغ بود کسی ساک نمی دزدید.. حالا که فقط چندتا پشت کنکوری اونجا بودن..

دختر راستگویی هم نبود..

داشتم دیوونه میشدم حالا به اون دوستم چی بگم..

هر چند اونم مقصر بود که دیر رفت کتاباشو بگیره..

اما روشن بود که همون روز اول کتابا رو گم کرده و اصلا تو ساک نذاشته..

انگار که دور از جون همه خبر مرگ کسی رو بهم دادن..

حالا کتابو می تونستم براش بخرم اما جزوه رو چیکار کنم..

اگه آژانس محله قبول می کرد جزوه ببره اینطور نمی شد...

اگه من همون بهمن ماه جزوه رو برگردونده بودم اینطور نمیشد..

اگه  مثل بچه آدم امانت مردم رو می بردم در خونه تحویل می دادم اینطور نمیشد..

امانت مردم رو دوباره سپردم امانت.. به یه آدم بی خیال..

زندگی تیره وتار شد واسه م...

تو کتابخونه جزوه امتنت دادن خیلی سخته و بچه ها همیشه از زیرش در میرن..

من بین دوستم خیلی اعتبار و احترام دارم به ویژه پیش این دوستم که حالا کتاباش گم شده..

روی اینکه زنگ بزنم و شرمنده بگم امانتت گم شده رو نداشتم...

اونم با این غرورم..

خودمو خیلی سرزنش کردم...

از خدا خواستم هیچ وقت همچین موقعیتی پیش نیاد که شرمنده بشم...

حیف از اون جزوه.. 

 

 


نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور 1390 ساعت 05:16 ب.ظ توسط آویسورا نظرات |

همه ی خانواده خودشونو آماده کردن..

البته روز به اصطلاح   یوم الشک واسه ما اولین روز روزه گرفتن بود. به ماه های قمری اعتمادی نیست

.از خدا خواستم اگه اسلام واقعا دین درست و بهترین دینه منو دوباره مسلمون کنه

اگه زمانی واسه مسلمون شدن باشه همین ماه رمضونه...

 

 


نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور 1390 ساعت 05:14 ب.ظ توسط آویسورا نظرات |

من هنوز درگیر و سردرگم بودم.. من مسلمونم؟!! نیستم ؟؟

چه جوری با این تردیدا روزه هامو بگیرم..

پس از کلی کلنجار به این نتیجه رسیدم که از ته دلم،  دلم می خواد روزه بگیرم .. مثل هر سال کامل.

نه به خاطر اینکه خانواده م همه  مذهبین و اگه من روزه نباشم خیلی تابلوه...

نه مطمئنم دلیلش این نبود..

از اینکه در سال یک ماه روزه بگیرم خوشم میاد حتی اگه به اسلام نرسم.

البته چون اهواز وحشتناک گرم شده بود برام یکم سخت هم بود اما مانع نبود.

 


نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور 1390 ساعت 05:12 ب.ظ توسط آویسورا نظرات |

امروز زادروز امام زمانه..

این روزا کلا خودم سر مسایل دینی با خودم درگیر هستم..

حتی یه بار نمازمم فارسی خوندم..

نمی دونم چرا اینقد به همه چی دو دل شدم...

البته دوره ی دبیرستان و دانشگاه هم از این تردیدا داشتم اما نه تا این حد..

احساس اینکه نماز واقعا اون چیزی که میگن نیست... و چیزای دیگه.

نمی دونم.. شاید بهتره ننویسم تا تردیدم مال خودم باشه فقط.

دیروز یه کتاب درباره مهدویت می خوندم..

از اول تا آخرش می خواست از یه عده طرفداری کنه که مثلا اینا وصلن به امام زمان

و اینا هستن تا امام زمان بیاد و ...

تازگیا یه برنامه هم دیدم که یه عده از آقایون رو از یارای آخرالزمان امام معرفی کرده..

و کلی هم توجیح خنده دار برای اثبات سخنش گفته بود.

با خودم گفتم اگه امام زمان واقعی با یارای واقعیش بیاد.. من باور میکنم که این امام زمانه؟؟

و به این نتیجه رسیدم که اصلا باور نمی کنم..

وباز به این نتیجه رسیدم اگه زمان بت پرستا به دنیا می اومدم بت پرست نبودم

اما باور نمی کردم که پیامبر واقعا پیامبره و به بت پرستا حق دادم  که باور نکنن..

و اینجوری شد که درگیری و تردید و سردرگمی من بیشتر شد..

تا الان تنها بودن یه آفریدگار دانا و بسیار باهوش و توانا رو باور کردم... ی

عنی هرچی فکر کردم که اون رو هم بهش شک کنم...

آخرش به این نتیجه رسیدم یه کسی این همه پیچیدگی رو آفریده حالا اسمش هر چی می خواد باشه.. خدا ..

طبیعت یا هر چیز دیگه.. من اونی که این چیزا رو آفریده باور دارم و دوست دارم...

به همه ی چیزای دیگه الان تردید دارم...

تو کتابا هم نمی تونم دنبال پاسخ بگردم چون دیگه به همه شک دارم...

از خدا خواستم خودش بهترین راه رو نشونم بده..

نمی دونم..  شاید نوشتن این چیزا درست نباشه اما این اوضاع منه...


نوشته شده در یکشنبه 26 تیر 1390 ساعت 11:18 ق.ظ توسط آویسورا نظرات |

از شوخی که بگذریم امسال برا من واقعا سال همت مضاعف .. کار مضاعف آزمون مضاعف بود....

بعد از آزمون بهمن نشستم و بکوب برای ارشد علوم پزشکی خوندم...

دوستام سر به سرم میزارن و میگن تنها کسی که به ندای رهبر لبیک گفت و سال همت مضاعف ..

رو رعایت کرد تو بودی...

بعد از یک هفته خواب ناز و استراحت کامل امروز برگشتم سر کارم...

حس تابستونای کودکی بعد از پایان مدارس رو دارم...

دلم می خواد همه ی کارایی که دوست دارم واون موقع وقتشو نداشتم انجام بدم...

واسه کبوترهام لونه درست کنم.. یه دل سیر به یاس باغچه م که خودم کاشتمش نگاه کنم..

این هفته گشت و گذار هم کردیمم..

آرایش غلیظ کردم با دوستام رفتیم لب کارون و تا تونستیم بلند بلند خندیدیم و بستنی قیفی لیس زدیم و ...

4 تا هم خواستگار هست که تقریبا هیچ کدوم مناسب نیست..حالا بعدا درباره شون می نویسم.

تمام احساسات کودکی الان قلبمو سرشار کرده... هنوز هم گل سر میزنم...

کودکی من تمومی نداره.

شاید انشالا این آخرین تابستونی باشه که گرمای ناجوانمردانه ی اهواز پوستمو آزار میده...


نوشته شده در شنبه 11 تیر 1390 ساعت 01:27 ب.ظ توسط آویسورا نظرات |

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنین هم نخواهد ماند

دیروز رتبه های ارشدو اعلام کردن ...

خوشنودم انشالا قبول میشم... 

بعد از این دست من و دامن سرو لب جوی

خاصه امروز که صبا مژده ی فروردین داد 


نوشته شده در یکشنبه 1 خرداد 1390 ساعت 05:18 ب.ظ توسط آویسورا نظرات |

اینجا اهواز است ....هنوز فروردینه

کولرها همه روشن...

یعنی یکی دو هفته ست که همه روشن کردن..

خدایا یعنی دوباره تابستون اومد و من تو اهوازم هنوز....


نوشته شده در یکشنبه 21 فروردین 1390 ساعت 11:49 ق.ظ توسط آویسورا نظرات |

باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چهکرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن....
 

نوشته شده در شنبه 6 فروردین 1390 ساعت 12:57 ب.ظ توسط آویسورا نظرات |

امروز رفتم سر کار.. همون کار قبلیم.. کاشت مو..

مریض امروزم خیلی حساس بود منم تا می تونستم فک زدم.. آخه اگه کوتاه جواب بدی فکر میکنن چیزی بارت نیست..

مثه خیلی از چیزای دیگه کارمم واسه م غریبه بود.. همکارام دکتر که سعی می کرد بهم تلقین کنه نیاز به تمرین دارم..

8ماه عمل انجام ندادم..

بعد از 8ماه خودمم فکر نمی کردم دستم به خوبی اون موقع باشه ولی خدا رو شکر همه چی خوب بود...همسر  مریض همکارم به زور می خواست بیاد تو اتاق عمل و هر چی دکتر مانع می شد کوتاه نمی یومد می گفت نه من باید باشم.. مگه میشه شوهرم داره عمل می کنه من نباشم.. اعصاب همه رو ریخت به هم.. آخر سر هم دکتر ما که قاطعه فرستادش رفت..

دوباره افتادم تو دوراهی..

کار و آزمون یا فقط آزمون..آخه آزمون وزارت بهداشت هم خیلی برام مهمه..

ژنتیک پزشکی.. رویای من..

کار.. درس ... خونه تکونی...

خیلی خسته م از همه چیز..

اگه ارشد قبول شدم که هیچ.. اگه نه  دیگه ازدواج میکنم..  یعنی همه چی تموم


نوشته شده در پنجشنبه 19 اسفند 1389 ساعت 02:31 ب.ظ توسط آویسورا نظرات |

امروز بعد از مدت ها اومدم دانشگاه..  فقط هم بخاطر نمایشگاه کتاب..

چقدر موج منفی بهم وارد شد..

دانشگاه چمران .. مثلا بهترین دانشگاه خوزستان...

همه ی اهوازی ها آرزوشونه که چمران قبول شن..

ترم اول با چه ذوق و افتخاری می گفتم چمرانم...

حالا دلم نمی خواد یه بار هم بیام... با اینکه ژنتیک چمران خیلی بالاست و ژنتیک مادر

 بهش میگن اما دلم نمی خواد اینجا برگردم...

پول های عیدمو اومدم کتاب بخرم..

به این می گن نهایت بچه مثبتی شایدم جو گیری...

انواع کتابهای ژنتیک.. دلم می خواست همه رو بخرم ....

از فردا دوباره میرم خ..خونی واسه آزمون وزارت بهداشت..

 


نوشته شده در دوشنبه 9 اسفند 1389 ساعت 02:31 ب.ظ توسط آویسورا نظرات |

Im so tired  of being here

supreshed by  my childish fear

 


نوشته شده در سه شنبه 3 اسفند 1389 ساعت 07:29 ب.ظ توسط آویسورا نظرات |

فکر کنم نیاز به گفتن نباشه که من میون دانش و ثروت  اهم هم خوب دانش رو انتخاب کردم

 والان ماه هاست که در کنج کتابخانه ی عمومی با دود چراغ درس می خونم در حد ...

واسه هر درس چهار تا منبع ان صفحه ای کذاشتم همراه با هر درس چندین کتاب تست..

امسال دیگه روی هر چی خرخونه می خوام کم کنم..

دیگه می خوام ببینم از کجا می خوان سوال بیارن..

دیگه اگه به قول بچه ها از قبر عمه شون هم سوال بیارن باید جواب بدم...

از هشت صبح تا هشت شب در کتابخانه و روزانه یک ساعت استراحت واسه نماز و ناهار..

اینقد بیماری ژنتیکی خوندم که دچار وسواس شدم و اگه بخوام ازدواج کنم باید تک و طایفه طرف رو چک کنم یه

وقت بیماری ارثی تو فامیلشون نداشته باشن...

البته فقط درس نیست...

چیزای دیگه هم هست مثل.. افسردگی... سر درد... کلافه شدن از فکر اینکه نکنه طراح سوالای امسال هم

مثه پارسال بی سواد باشن...

واقعا چقد این خارجیا حلال زاده و کار درستن. بهشت گوارای وجودشون که ماها لایق جهنمش هم نیستیم...

آخه اینم شد دانش..

من هرسال باید یه مشت مطالب تکراری رو هی تکرار کنم و منبع عوض کنم مبادا تو یه منبع دیگه فلان ژن اسم

دومی داشته باشه و..

واقعا سیستم دانش آموختن ما چقد احمقانه ست...

این باعث شده به هر چیزی که اینا بگن شک کنم و حتی لج کنم...

میشد من الان دانشجوی ارشد باشم و این انرژی رو صرف پژوهش کنم.

البته آزاد که به قول بچه ها چشم بسته قبول میشم ولی آگه می خواستم برم آزاد از اول می رفتم پزشکیش...

که اشتباهم همین بود...

چقدر من ژنتیک دوست دارم... جهان پزشکی با ژنتیک داره تا کجا پیش میره و کشور بونجول من...

بچه ها دعام کنین... دیگه خسته شدم  

 

 

 

 

 


نوشته شده در پنجشنبه 27 آبان 1389 ساعت 05:52 ب.ظ توسط آویسورا نظرات |

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سرد نمناکش.
باغ بی برگی،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاک غمناکش.
ساز او باران، سرودش باد.
جامه اش شولای عریانی‌ست.
ور جز اینش جامه ای باید .
بافته بس شعله زرتار پودش باد .
گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد ، یا نمی خواهد .
باغبان و رهگذری نیست .
باغ نومیدان ،
چشم در راه بهاری نیست .
گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ،
ور برویش برگ لبخندی نمی روید ؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان ار میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید .
باغ بی برگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن .
پادشاه فصلها ، پائیز .

اخوان ثالث


نوشته شده در یکشنبه 25 مهر 1389 ساعت 03:17 ب.ظ توسط آویسورا نظرات |

اون پسره بود همون شیرازیه که گفته بودم .خیلی مهم نیست اما خوب چون اولشو نوشتم

گفتم آخرشم بنویسم.

اون روز قرار بود فرداش بیاد اهواز و منو ببینه. بعد از کلی ناز.

بهم گفت احتمال 99 درصد فردا اهوازم. اما من ساعت 8 یا 9 شب میام هان.

منم آتیش گرفتم که اینجوری برام شرط می زاره.

دوباره یادم رفت که 25 سالمه و باید رفتارای مغرورانه رو فراموش کنم ..بهش گفتم

اگه اینقد سختته اصلا نیا.

منتظر بودم خجالت بکشه. گفت: نه باید بیام آخه خودم اهواز کار دارم هم میام کارامو انجام

بدم هم ببینم دنیا دست کیه.

وای خدایا این جمله رو که گفت دیگه مهر بیزاری رو تو دلم واسه همیشه زد. خودمو کنترل کردم

و گفتم اگه برنامه تون کنسل شد همین امشب بگید بهم که من برنامه فردامو بدونم .اونم قبول

کرد و شب تا 12 خبر نکرد.

رو غرورم پا گذاشتم و مسج دادم بالاخره برنامه فرداتون چیه؟

اونم نه معذرت خواهی ای نه سلامی نه ببخشیدی گفت فردا نمیتونم بیام بزراش واسه بعد...

اینجا دیگه گفتم دیگه بسه. نوشتم واسه همیشه کنسلش کنید نیازی اصلا به دیدار نیست.

من اصلا روحیاتم با شما سازگار نیست .

اونم اصلا جواب نداد. تا فردا و پس فردا و ... هر روز پنج شیش باری زنگ می زنه منم اصلا

جواب نمیدم و خاموش می کنم.

یه جنگ اعصاب بود واسه م . وقتی مسجو دادم احساس خنک شدن کردم.

دوستام می گن تو با این روحیه ت چطور این همه ناز اینو تحمل کردی... می دونستیم دووم

نمیاری و زهرتو می ریزی.اما من واقعا صبوری به خرج دادم. خودش آدم نبود.

نه به اون یه دفعه عاشقتم گفتنش .. نه به این پر روییش.

تازه وقتی بهش گفتم چطور می گی عاشقتم وقتی منو ندیدی.. گفت مگه حالا چی شده..

بهت برخورده.. مگه فوشت دادم. گفتم عاشقتم مگه حرف بدی زدم.

وای خدایا ادبیاتش به یه بی سواد هم نمی خوره چه برسه به یه مهندس.

البته احساس می کنم ادامه داره چون یکم دلم واسه ش سوخت هر چند خیلی بی شعور بود .

 خدا به خیر کنه.


نوشته شده در سه شنبه 20 مهر 1389 ساعت 06:28 ب.ظ توسط آویسورا نظرات |

این چند روزه تو کتابخونه به یه دختری دوست شدم.... باهام درد و دل کرد..

سه سال با یه پسره تو دانشگاه دوست بوده و قول و قرار ازدواج هم گذاشته بودن...

پسره عرب بوده و دختره هم بختیاری(مثل من).. بهش گفتم  من  یه خواستگار داشتم  فوق لیسانس فیزیوتراپی بود کلینیک داشت خیلی مایه دار و خیلی هم پسر خوبی بود فقط

عرب بود ردش کردم.. گفت تو عاشق نبودی... چه اهمیتی داره عرب یا عجم چرا شما بختیاریای خوزستانی اینقد

نژادپرستین ما شهرکردیا اینطوری نیستیم.منم بهش گفتم ببین یه مثال ساده برات می زنم.. من می خوام اسم

پسرمو بزارم اوستا.. بعد چندتا فامیل تابلو عربی واسش گفتم و گفتم میشه مثلا فامیل اوستای من آلبوشوکه

باشه؟؟ اوستا آلبوشوکه یا اوستا آل خمیس؟؟ اصلا میشه؟؟ وبعد دوتایی از خنده ترکیدیم...بهش گفتم بحث من

تفاوتاست نه برتری کدوم قومیت... من می خوام بچه مو یه ایرانی اصیل بار بیارم با یه پسر عرب نمی تونم ازدواج

کنم هیچ وقت.بچه م دچار دوگانگی میشه. گفتم مگه نه که دوست پسرت فقط به خاطر بختیاری بودنت با تو ازدواج نکرد پس این موضوع واسه

اونا هم مهمه...اشکاش اومد تو چشمش بخدا مهم نیست مهم نیست...

امروز تک تک حرکات پسره رو یادآوری می کرد و گریه می کرد.. کتابشو آورد و خط هایی که زیر نکات مهم کشیده

بود رو نشونم دادو با بغض گفت اینا رو اون کشید.. وبعد بغض کرد و چشماش یه دفعه شیشه ای شد...

من تا اونجا که می تونستم حس غرورشو تحریک می کردم و هی نصیحت می کردم... حرفایی که رو هرکس تاثیر

می زاره. از اینکه پسرا نامردن و اله بله و... اما یه دفعه آب پاکی رو ریخت رو دستم و گفت اصلا نمی شنوم که

چی می گی من فقط اونو می خوام... قربونش برم خیلی میگو دوست داشت یه دفعه واسش بردم دانشگاه ...

وهی قربونش برم قربونش برم می کرد. بهش گفتم اون دیگه داره با یکی دیگه محرم میشه خوب نیست اینقد

قربون شوهر مردم بری.. یه دفعه بغض کرد.امشب عروسی پسره ست.. امروز اصلا نزاشت که من درس بخونم

از اول تا آخر دوستیشونو واسه م تعریف کرد... یه دفعه حرفشو قطع می کرد و می گفت یلدا یلدا یلدا یعنی

امشب میره پیش یه زن دیگه ؟؟ باور نمی کنم...

امروز باید عروسی من بود...

 دلم واسه ش کبابه...

با خودم گفتم پسره چطور تونست از این قلب پاک و عاشق بگذره که یه دفعه یاد یه کسایی افتادم و رفتارای

بچگانه و غرور بی جا و کاذبم .تو که دختر بودی و نماد احساس بودی تونستی اون که یه پسر ....

سپیده امشب داغونه...

آهش امشب تا آسمون میره.

مطمئنم که آهش پسره رو می گیره هر چند که سپیده دعاش کرد اما مطمئنم که می گیره همون جور که آه اونا

منو گرفت...

به نظرم فقط کسی که عاشق آدمه قدر آدمو می دونه...

من خیلی اشتباه کردم که عشق رو نفهمیدم...

اونایی که عاشقم بودن واسه ده دقیقه دیدنم التماس می کردن. بعد این خواستگار بونجول می گه نمیشه دختره

بیاد اینجا من ببینمش. آخ که چقد نفرتی و چندش بود... دقیقا همون اول کار رفت رو رگ غرورم و دیگه تا آخر موج

منفی بود....

حرف آخر اینکه اگه کسی عاشقتون بود ساده ساده ازش نگذرید بعدا مثل... پشیمون میشید وشاید هم مثل من

ترشیده بشید... 

نمی دونم چرا از این واژه ی ترشیده خوشم اومده..

 

 


نوشته شده در پنجشنبه 15 مهر 1389 ساعت 06:33 ب.ظ توسط آویسورا نظرات |

این هفته یک خواستگار می آید...

مهندس پلیمر شاغل در پتروشیمی... 28 ساله... اهل شیراز...خانه هم دارد از خودش مثل خودم ترشیده ست و مثل خودم هنوز مغروره و کلش باد داره و فکر میکنه خبریه...

یکی از دوستام که استاد می باشد معرفیش کرده... هنوز ندیدمش اما دو بار کوتاه باهاش حرف زدم...

خیلی بی کلاس و بونجول حرف می زد اصلا جنتلمن نبود...

بهش گفتم من عاشق رشته مم و باید تا دکتری ادامه بدم...

گفت من عاشق برنج و مرغم... حالم بهم خورد...

یه چیز دیگه که خیلی بهم برخورد این بود که به دوستم گفت:نمیشه اون بیاد ماهشهر ببینمش؟

سر همین حرف می خواستم به کل ردش کنم اما تصمیم گرفتم دیگه بچه بازی در نیارم و یکم بزرگ شم...

بهش گفتم: پسری روی زمین وجود نداره که من واسه دیدنش پاشم برم یه شهر دیگه شما اگه خواستید بیاید اگرم سختتونه اصلا نمی خواد بیاید...

اونم حساب اومد دستش...

فردا انگار می خواد بیاد.. هنوز ندیده بهش حس نفرت دارم.. به خدا راست میگم...

اگر چه خیلی احساس تنهایی میکنم  و افسرده هم شدم( بین خودمون باشه اولین باره که اینو میگم)اما نمیدونم چرا وقتی یکی میاد بی احساس میشم.وقتی هم یکی نمیاد افسرده میشم.

ولی اگه زشت بود اصلا نمیخوامش.... چون خیلی روش زیاد بود..یادم رفت بگم بعد از اولین مکالمه ی کوتاهمون مسج داد عاشقتم خانمم ... منو بگی خنده.. بهش گفتم تو که منوندیدی و نمیشناسی چجور اینو میگی؟گفت ندیده عاشقت شدم... منم گفتم من 25 سالمه نه 15 سال... این حرفت خیلی جوک بود... و.... 


نوشته شده در چهارشنبه 14 مهر 1389 ساعت 07:07 ب.ظ توسط آویسورا نظرات |

 

دوباره ماه مهر
 
ماه مهربون...
 
ماهی که تو به من فرصت بودن دادی.
 
من نبودم و تقاضایم نبود
 
لطف تو ناگفته ی من  را شنود...
 
خدای من سپاس گزارم  که در این جهان بزرگ من رو از قلم ننداختی و  آفریدی..
 
کمکم کن شایسته ی آفرینشت باشم...
 
سپاس گزارم پروردگارم...
 
یک مهر بهترین روز زندگی من ....
 
باید واسه خودم هدیه بگیرم...
 
خدایا من امروز از تو هم هدیه می خوام..
 
به من هدیه بده.. هدیه ای که به بنده های خوبت می دی.
 
دلم می خواد امروز یه ویژگی رفتاری خوب به من هدیه بدی.
 
پ ن : قول میدم آویسورا امسال تلاش کنم و به هدف والات برسونمت.

نوشته شده در پنجشنبه 1 مهر 1389 ساعت 10:06 ق.ظ توسط آویسورا نظرات |

 
این هفته هفته ی خوبی بود..
 
پس از سال ها تلاش برای داشتن آزادی نسبتا کامل ،سر انجام موفق شدم..
         
من تقریبا خود مختارم و هر جا که دوست دارم میرم و بابتش هم به کسی توضیح نمی دم چون دیگه
 
بهم اعتماد کامل دارن و می دونن اگه جایی میرم حتما لازمه برم و در کل جای بد نمی رم و پامو هیچ
 
وقت کج نمی زارم.. اما سفر مجردی اونم تهران تا حالا اجازشو بهم نداده بودن.. البته سفر مشهد هم
 
بدون خانواده بود اما خوب دوستمون که استاد دانشگاه بود و از ما بزرگ تر بود همراهمون بود..
 
اما این بار من و خواهر کوچیک ترم  دوتایی رفتیم تهران اونم پنج روز..
 
خونه ی اقوام هم نه هان.. خودمون هتل گرفتیم و گشتیم و کارامونو انجام دادیم...
 
البته واسه خودمون محدودیت هایی هم گذاشتیم که اتفاقی واسمون رخ نده...
 
خلاصش اینکه پس از کلی جنگیدن  به آزادی سالمی که دوست داشتم دست پیدا کردم...
 
شاید واسه شما این عادی باشه اما واسه خانواده ی  منی که چهار سال  دانشگام  شهر خودم بود
 
عادی نبود.خوشحالم که خانواده م بهم اعتماد دارن.... اینو با دنیا عوض نمی کنم...

نوشته شده در چهارشنبه 31 شهریور 1389 ساعت 08:18 ب.ظ توسط آویسورا نظرات |

هوای عشق تازه نیست تو رگ هام

تن نمی دم به رنگ کهربایی


نوشته شده در دوشنبه 22 شهریور 1389 ساعت 06:31 ب.ظ توسط آویسورا نظرات |

هرگز نخواب کوروش ای مهر اریایی

بی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد

نمی دونم از زندگی کوروش چقد می دونید..

منشور اخلاقی کوروش رو نمی دونم خوندید یا نه...

هر چی فکر می کنم نمی تونم درک کنم که یه پادشاه سه هزار سال پیش اینقد مرد باشه..

حرفایی که الان که ادعای اسلاممون میشه هنوز واسه درک و عملش جا می زنیم..

به راستی که ایران هرگز فرمانروایی مانند کوروش نداشته و هرگز نخواهد داشت..

کوروش در کنار اینکه جهان رو به فرمان ایران در آورد اما به همه احترام گذاشت..

مثل اسکندر و چنگیز و اعراب بی تمدن که با اسم اسلام فرهنگ ایران رو نابود کردن نبود...

او به هر کجا که رفت آبادانی برد..

کوروش دگر پذیرترین مرد تاریخ بود..

به همه آزادی داد تا خدا رو با آیین خود ستایش کنن وحتی پرستشگاهاشونو واسشون آباد کرد..

به زور شمشیر دینش رو به کسی تحمیل نکرد..

دلم برای ایران باستان تنگ میشه...

شکوه ایران کجاست؟؟

وقتی تاریخ باستان ایران رو می خونم از ایران کنونی بدم میاد ..

مثل یه ویرانه می مونه... هیچی برامون نزاشتن ..

اگه به ایرانی بودنم افتخار می کنم به خاطر باستانه وگرنه الان چی هست که بهش بنازم...

کاش می شد برگشت...

راستی اگه روزی کوروش بیاد و ایرانو اینطور ببینه ..

ببینه که مردم راستگو ودرستکار همه دروغگو و دغل باز شدن...

ببینه نه گفتار نیکی هست نه کردار نیکی و نه پندار نیکی...

 


نوشته شده در یکشنبه 21 شهریور 1389 ساعت 05:56 ب.ظ توسط آویسورا نظرات |

اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت

تو توبه نامه را بنویس امضا کردنش با من

نمی تونم بنویسم که اون شب بین من وتو چی گذشت..

فقط می دونم به هر کی که بیشتر از من دوستش داری حسودیم میشه..

دوستت دارم چون زیبایی...

همیشه تو بارون زیباییتو حس می کردم..

اون شب تو شرجی و آتیش اهواز درک کردم که زیبایی.

با عقل ناقص من هم میشه فهمید زیبایی..

خوش به حالت خدای من که این هستی...


نوشته شده در چهارشنبه 10 شهریور 1389 ساعت 06:23 ب.ظ توسط آویسورا نظرات |

امروز یه چیزی تو مایه های دپرسیم... به قول بچه های دانشگاه دپ زدم.

نییدونم چرا؟؟

کتابخونه هم زیاد درس نخوندم.... نییدونم چرا؟

حال نت اومدن هم دیگه ندارم.. نییدونم چرا؟

................


نوشته شده در چهارشنبه 27 مرداد 1389 ساعت 05:27 ب.ظ توسط آویسورا نظرات |

ماه رمضون امسال ربنای استاد رو کم داره...

دقت کردید هیچ کدوم از شبکه ها پخشش نمی کنه..

همه ی صفای قبل از اذان به همین ربنا بود..

من ربنا می خوام


نوشته شده در سه شنبه 26 مرداد 1389 ساعت 05:45 ب.ظ توسط آویسورا نظرات |

روزی که رفتم آرامگاه فردوسی دلگیر بودم که میشد آرامگاه با شکوه تر باشه..

به طور اتفاقی فهمیدیم آرامگاه اخوان ثالث هم همین جاست..

هر چی گشتم پیدا نکردم.. راهنما گفت همین بغل موزه ست..

چشمتون روز بد نبینه... همه خشمگین...

یه قبر ساده ی ساده..

منم بیوفتم بمیرم قبرم بهتر از اینه .. شاید..

اینقد ناراحت بودم که فقط ناسزا می گفتم به همه ی اونایی که بودجه...

خواهرم می گفت لای بوته ها رو بگرد شاید حافظ و سعدی هم همین  دور و برا باشه..

بایدم یکی یکی بزرگامونو به کشورای دیگه نسبت بدن وقتی ما اینقد از خود بیگانه ایم...

وقتی اینقد خائنیم..


نوشته شده در شنبه 16 مرداد 1389 ساعت 07:42 ب.ظ توسط آویسورا نظرات |

دهمین روز سفرمون به مشهد رو به یک مرد اختصاص دادیم.

برای سپاس گذاری از اون مرد.

بسیار مشتاق دیدارش بودم. چقدر دوستش دارم. با اسم اون رشد کردم.

فردوسی توسی...

مردی که اگه نبود باید الان عربی حرف می زدیم.

هرچند الان هم به لطف خیانت خودی ها زبان مادریم پر شده از واژه های عربی

اما اگه فردوسی نبود همین چند واژه ی فارسی هم نبود.

وارد آرامگاه که شدم تنها سپاس گذاری کردم...

شاهنامه با ایل من آمیخته شده...

به جای شنل قرمزی و سیندرلا من هر شب با قصه های شاهنامه که پدر تعریف می کرد

به خواب می رفتم.

همه ی بختیاری ها با شاهنامه و شاهنامه خوانی بزرگ میشن.

چقد غصه م میشه که ما نسل نو از ارزش شاهنامه نا آگاهیم.

سپاس گذارم فردوسی بزرگ که سی سال از عمرت رو پای فرهنگ گذاشتی.

سپاس گذارم که همه ی ثروتت رو در این راه از دست دادی و جا نزدی.

شرمنده و رو سیاهیم که دستی دستی به اسم اسلام پارسی رو نابود کردیم.

بزرگ ترین مرد ایران در یاد من تویی.

روان پاکت شاد... جایگاهت بهشت باد.

بناهای آباد گردد خراب 

ز باران و از تابش آفتاب

 پی افکندم از نظم کاخی بلند

که از باد و باران نیابد گزند

بسی رنج بردم در این سال سی

 عجم زنده کردم بدین پارسی

 


نوشته شده در پنجشنبه 14 مرداد 1389 ساعت 06:38 ب.ظ توسط آویسورا نظرات |

امروز روز خوبی بود.

با خواهرم رفتیم پارک کوه سنگی. یه جایی که آب از تو کوه سرازیر میشه و به شکل

 آبشار و جوهای کوچیک میاد تا پایین کوه.

چشمامو بستم و به صدای آب گوش دادم.صدایی که همیشه به صورت آهنگ از گوشیم

 گوش می دادم. احساس می کردم این آب داره قلبمو می شوره از هر گونه ناخالصی.

خدای بزرگم تو چقدر زیبایی. چه نعمتای قشنگی آفریدی..

صدای آب یعنی قشنگ ترین موسیقی دنیا.چقدر لذتناک بود.

خدایا زیبایی تورو با آب درک می کنم.

H2O ترکیبی از دو هیدروژن و یک اکسیژن. همین ترکیب اگه به جای دو هیدروژن،

یه هیدروژن داشته باشه میشه یه ترکیب سمی و سرطان زا و ویرانگر بدن.

با یه هیدروژن دیگه میشه زیبایی همه چیز.

خدای من بیشتر از قبل دوست دارم.

از این منظره ها تو خوزستان زیاد هست اما تو کوهای پرت شهرای کوچیک که باید

 راهنما داشته باشی تا بری.اما اینجا راحت و در دسترس.

بعد از کلی گشت و گذار و لذت بردن رفتیم یه دیزی زدیم چقد باحال بود.

تصمیم گرفتم هیچ وقت دیگه فست فود نرم و همیشه غذای سنتی بخورم.

هرچند مشهدیای عزیز همه چیز رو دوبل حساب میکنن اما ملالی نیست.

 

 

 


نوشته شده در جمعه 8 مرداد 1389 ساعت 09:35 ب.ظ توسط آویسورا نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Design By : Pars Skin